شکلات تلخ

و بعد باز می خزیدم در پس کوچه ای تنگ و  اشک های خودم را با پک های دود،می فرستادم به آسمان...باید صبر میکردم.

-خب...کجا مامانتو گم کردی؟

با ته مانده ی هق هقش گفت:

-هم.....هم....همینجا......

نگاه کردم به دور و بر به آدم ها،به شلوغی و دود وصدا های درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت......

همه چیز ترسناک بود از این پایین

آدم ها انگار نه انگار،می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و

به هم تنه می زدند.

بلند شدم و ایستادم.حالا خودم هم شده بودم درست عین آدم ها...

دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من محکم تر از او دست او را....

-نمی دونی مامانت از کدوم طرف رفت؟

دوباره بغض گرفتش انگار،سرشو تکان داد که:نه.

من هم نمی دانستم،حالا همه چیزمان عین هم شده بود.

نه من می دانستم گم کرده هایم به کدام سرزمین رفته اند و نه سارا

هردومان انگار،همین الان از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره ی گرد و شلوغ

-ببین سارا ما هر دوتامون فرشته ایم،من فرشته گنده سبیلو،تو هم فرشته ی کوچولوی

 خوشکل.

برای اولین بار از لجظه ی آشناییمان لبخند زد،ی لبخند کوچک و زیر پوستی و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.

قدم زدیم با هم....

قدم زدن های مشترک همیشه برایم دوست داشتنیست......

آنهم با یک نفر که جس مشترک داری با او،که دیگر محشر است.

حتی اگر جس مشترک گم کردن عزیزترین چیزها باشد.

هدفمان یکی بود

من،پیدا کردن گم کرده های او و او ،پیدا کردن کم کرده های خودش.

-آدرس خونه تونو نداری؟

لبش را ورچید، ابروهایش را بالا انداخت.

- یه نشونه ای ،یه چیزی،هیچی یادت نیست؟

-چرا جای خونمون ی گربه سیاهه،که من ازش می ترسم،با ی آقاهه که...ام...ام....

آدامس و شوکولات میفروشه.

خنده ام گرفت

بلند خندیدم و بعد خنده ام را کش دادم...

آدم یک احساس خوب وشاد که بهش دست میدهد،باید هی کش بدهد،هی عمیقش کند.....

سارا با تعجب نگاهم میکرد.

-بلدی خونه مونو؟

دستی کشیدم به سرش

-راستش نه،ولی خونه ی ما همین چیزا رو داره...هم گربه ی سیاه هم آقای آدامس و

شوکولات فروش.

لبخند زد،بیشتر خودش را به من چسبانید.

یک لحظه احساس عجیب و گرمی در دلم شکفت.

کاش این دخترک،سارا،دختر من بود.....

کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر ،فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها،همه ی

 آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم.....

کاش میشد من و .....

دستم را کشید.

-جونم؟

نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود.

-از اون شوکولاتا خیلی دوست دارم.

خندید

-ای شیطون،....ازینا؟

-اوهوم

-منم ازینا خیلی دوست دارم،الان واسه هردومون میخرم ،خب؟

خندید

-خب...ازون قرمزاشا...

-چشم

هو دو فارغ از حس مشترک تلخمان،شکلات قرمز یرینمان را میمکیدیم و میرفتیم به یک مقصد نامعلوم..

سارا یرین زبانی میکرد .انکار یخ های بی اعتمادی و فاصله رو همین شکلات آب کرده بود

-تازه بابام ی ماشین گنده ی خوشکل داره،همش ما رو میبره شمال،دریا،بازی می کنیم

گوش میدادم یه صدایش،لذتی که می چیدم وصف ناشدنی بود.

سارا هم مثل یک شکلات شیرین روحم را تازه کرده بود.

ساده،صادق،پر از شیرینی و شور وهیجان،تازه و شیرین و دوست داشتنی.

-خب...خب..که اینطور...پس ی عالمه بازی هم بلدی؟

-آآآآآره تازشم عروسک بازی ،قایم موشک،بعدشم امم گرگم به هوا.....

ما دوست شده بودیم به همین سادگی.....

سارا یادش رفته بود گم کرده ای دارد.

و من هم یادم رفته بود گم کرده هایم را....

چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش.

نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر میزدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم

سارا هم بلند و مثل من بی دلیل می خندید....

خوش بودیم با هم،قد هردومون انگار یکی شده بود،سارا کمی بلندتر و من کمی کوتاهتر و سایه هایمان هم همقد هم،پشت سرمان قدم میزدند و میخندیدند....

-مااامانم........مامان.........مامان جووووووووووون

دستم را رها کرد

مثل نسیم

مثل باد

دوید......

تا آمدم بفهمم چی شد سارا را دیدم در آغوش مادرش.

سفت در آغوش هم ،هر دو گریان و شاد،انگار تمام دنیا در آغوششان است.

مادر ،صورتش سرخ و خیس و سارا اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من.

قدرت تکان خوردن نداشتم انگار،حس بد وخوبی در درونم جوشیدن گرفت.

او گم شده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه ی قهوه ی تلخ میداد.

نمیدانم چرا،ولی اندازه او از پیدا کردن گم شده ا خوشحال نبودم.

-ایناهاش،این آقاهه منو پیدا کرد،تازه برام شوکولات وآدامس خرید،اینم مامانشو گم کرده

ها.....مگه نه؟

صورت مادر سارا رو به رو من بود ،خیس از اشک و نگرانی..

-آقا یک دنیا ممنون ازتون،به خدا داشتم دیوونه میشدم،فقط یک لحظه دستمو ول کرد،

همش تقصیر خودمه،آقا من مدیون شمام.

-خانوم این چه حرفیه ،سارا خیلی باهوشه،خودش به این طرف اومد،قدر دخترتونو بدونین،ی فرشته س

سارا خندید.....

-تو هم فرشته ای یه فرشته ی سیبیلو خودت گفتی....

هر سه خندیدیم

خنده ی من تلخ،خنده ی سارا شیرین....

-به هر حال ممنونم ازتون آقا ....محبتتون رو هیجوقت فراموش نمی کنم،سارا تشکر کردی ار عمو؟

سارا اومد جلو

-می خوام بوست کنم،خم شو....لبلن عنابی غنچه اش آرام نشست روی کونه ی زبرم.

دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود،سرم همینطور خم بود که صدایش آمد.

-تموم شد دیگه

باز هر دو خندیدیم....

نگاهش کردم توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن.

-نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی؟

لبخند زدم

-نه عزیزم،خودم تنهایی پیداش می کنم،همین دورو براست....

-پیداش کنیا

-خب

..........

سارا دست مادرش رو گرفت

-خدافظ

-آقا بازم ممنون،خدانگهدار

-خواهش می کنم،خیلی مواظب سارا باشید

-چشم

همینطور قدم به قدم دور شدند،سارا برایم دست تکان داد،سرش رو برگردانده بود و لبخند میزد....داد زد

-خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل

انگار در راه رفتن مادرش به گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که....

خندیدم

پیچیدم توی کوچه،کوچه ای که بعدش پس کوچه بود.

یک لحه یادم آمد که ای داد بیداد،آدرسشو نگرفتم که...هراسان دویدم...

-سارا....سا....

کسی نبود تا انتهای جایی که دیده بودمش دویدو....

-سا.....

کسی نبود ...نه او...نه مادرش.... نه سایه شان....

رسیدم به پس کوچه،بغضم آرام و ساکت شکست.حلقه های دود سیگار اشک هایم را می برد به آسمان

سارا مادرش را پیدا کرده بود

و من گم کرده ای به تمام گم کرده هایم افزوده بودم.

گم کرده ای که برایم عزیزتر شده بود از تمامی شان....

...............

پس کوچه های  بی خوابی من انتهایی ندارد

باید همین طور قدم بزنم در تمامیشان

خو گرفته ام با خاطرات خوش بودن....

گم کرده های من هیچ نشانه ای ندارند

حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم نزدیکشان نیست.

من گم کرده هایم را توی همین کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام

کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و هیچ وقت تمام نمی شوند

کوچه پس کوچه هایی که هر وقت به بن بستش برسی،

خودت هم می شوی ،جزو گم شده ها.....

 

/ 3 نظر / 39 بازدید
قاصدک

سلام. بهتر از این نمیشه...عالی بود و تکان دهنده. دمت گرم

آوا

واقعا حس عجيبي بهم دست داد انگار اون دختر رو جلوي چشمام ميديدم چقدر دوست داشتني و معصوم بود...[قلب]

آوا

راستي در مورد اون چيزي كه پرسيده بودي بايد بگم آره كمي تا قسمتي البته بيشتر شعر... حالا اگه جسارت نباشه ميشه منم يه سوالي بپرسم!؟ شما اهل كجائيد؟[راک][ابرو] [خجالت][گل][قلب]