بودن

"بودن"

حصار تنگ و تاریکی است که

در آن دیگران به تاریکی و تنگنا خو کرده اند.

چه می گویم؟

آن را احساس نکرده اند.

هنگامی که روزنه ای به بیرون باز می شود

تنگا و ظلمت و خفقان را به اطاق می آورد.

دیگران همه با هم یا با اثاثه ی اتاق به کار و بازی و کشمکش و

جدال و غم و شادی مشغول اند

و من

تنها در کنار پنجره ای که در برابرم گشوده است

به تماشا ایستاده ام

و جز اشباح اندام هایشان را نمی بینم،

جز زمزمه ی درهم و نامفهوم آواهایشان را نمی شنوم،

حتی تشخیص نمی دهم که می خندند یا می گریند،

صدای جنگ و جدال شان است یا پایکوبی و نشاطشان!

در کنار این پنجره ایستاده ام و

چشم های اشک آلود و مشتاقم را به لب های کبود مشرق

دوخته ام و

ساقه ی نازک صبح را که دمادم در برابر چشمان آرزومند و

بی تابم می روید

و
 

دلم همچون پرنده ای که آوای آشنایش را می شنود،

بی قرار خود را به قفس می زند و من به دو دست قفسش را

می فشرم تا نگهش دارم.


/ 0 نظر / 21 بازدید