♥♥♥

 

روزی "اندوه" به روستای ما آمد....!

گفتیم رهگذز است...! ماند...!

گفتیم مسافر است و خستگی در میکند و میرود...!

باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان...!

گفتیم :مهمان بد قدمیست...!

دو سه روز دیگر میرود...!

و باز هم ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای دهمان...!

حال "اندوه" کد خدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه " میدهد...!

تمام "امیدها" را بلعید و به جایش "حسرت "در دلها انبار کرد....!

پیرتر ها هنوز به یاد دارند:

روزی که "اندوه " آمد ،

"جهل" نگهبان دروازه روستا بود...!

/ 0 نظر / 12 بازدید