درد عاشقی...

کاش خیابان انتهایی نداشت. بوی عطر غریبه بوی آشنایی بود، بوی خواب و بیداری

- سردتون که نیست

- نه اصلا

دوبار گفته بود نه اصلا. از خودش خجالت م کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود. سردش نبود. داغش بود..... خرارت عشق تن آدم را می سوزاند. غریبه تا ابتدای کوچه
آمد. ابتدای کوچه ای که برای او انتهایش بود

- ممنونم. نگاه در نگاه، کوتاه و کوبنده

-من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم.

آرامش، احساس آرامش می کرد. و اضطراب آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن

- خدا نگهدار

قدم به قدم دور شد به سوی خانه، غریبه ایستاده بود و دل او هم ایستاده تر ،  در را  گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد.غریبه چترش را بسته بود

بلوغ تازه،پژمردن جوانه های پیچک تنهایی تب،شب های بلند و خیال پردازیهای بلندتر..

اون منو دوست داره...خدای من....چقدر متین و موقر..از این شانه به آن شانه...تا صبح..تا دیدار دوباره خیابان های شلوغ،دست های در جیب و سرهای در گریبان ، هرکسی دل مشغولی های خودش را دارد و انتظار، چشم های بی تاب و دل بی تاب تر " پس اون کجاست" پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور، دریغ از آشنای غریبه

" نکنه مریض شده ... نکنه ......." اضطراب و دلهره ، سرگیجه و خفقان عادت نیست، عشق آدم ها را اینگونه می کند. هیچ کس شبیه او هم نبود ، حتی از پشت سر" کاش دیروز باهاش حرف می زدم لعنت به من نکنه از من رنجیده....."

اشک و باران و گریه و سکوت، واژه عمق احساس را بیان نمی کند. واژه ..... هیج کاری از دستش برنمی آید. انتهای کوچه، ساعت، پنجره باز، هق هق های نیمه شب و روز های برفی ، روزهای برفی بدون چتر" امروز حتما میاد" و امروز های بدون آمدن. بدست آوردن سخت است ، از دست دادن کشنده، انتظار عذاب آور

 غریبه ، نه آمده بود، نه رفته بود. روزها گذشت و هفته ها و ماه....بغض بسته ، پنحه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود. نه خواب ، نه بیداری، دیوانگی، جنون.... شاید برای هیچ" اون منو دوست داشت....شایدم...."

علامت سوال، علامت عشق، علامت تردید ، پنحره همیشه باز و انتهای کوچه همیشه ساکت.... همیشه خلوت.

آدم تا چیزی را ندارد غم نمی خورد تا عشق را تجربه نکند عاشقی را مسخره می پندارد و وای از آن روزی که عاشق شود.

 پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد و غریبه انگار برای همیشه، نیامده، رفته بود. مثل سرخی گونه هایش، برق چشمان درشتش، و طراوتش و شادابی اش . نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید. اگر او بود .... اما..... او ........ شش ماه بود که نبود. گاهی وقت ها امید هم نا امید می شود. زیر لب زمزمه کرد" عشق دروغ، مسخره اس ، بی رحمه، داستانه؛ افسانه است. "از هیچ به پوچ رسید تجربه کردن درد دارد ،درد عاشقی و تمام این ها را هیچ کس نفهمید. ولی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها نه ..... آدمک ها گم شد. صدای در و پستچی-این بسته مال شماست.

صدای تپیدن دلش را شنید، مثل آن روزها محکم و متفاوت. درون بسته یک کتاب بود

" داستان های کوتاهی از عشق" پشت جلد ، عکس همان غریبه بود با همان نگاه ، قلبش بی محابا می زد و نفس هایش تند و از هم گسیخته روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته بود" دوست عزیز، داستان سیزدهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشتم، امیدوارم برداشت های شخصیم از احساساتت که مطمئنم این گونه نبوده است را ببخشی. به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست. شاد باشی و عاشق"

احساس سرگیجه و تهوع" ارتباط کوتاهمان!!!! " انگشتانش ناخودآگاه داستان مورد نظر را جستجو می کرد.

داستان سیزدهم: « درد عاشقی »

  هر نگاهی بستگی به احساسی که در آن نهفته است،سنگینی خاص خودش را

       دارد ونگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد،بدون آنکه احساس کنی ،تنت را

       می سوزاند .

اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد....

---------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------

-------------------

-----------------------------.

آهسته لغزید.....سایه ای پشت بر دیوار، سقوط و دیگر هیچ......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
الهه

قشنگ بود ازخوندنش لذت بردم[چشمک]