حالا تو برای من بیشتر از یک خاطره، شبیه ِ خود ولیعصر هستی! یک خیابان صبور باانگشتان کشیده‌ی غمین. خیابانی که پاریس را با تمام سنگفرش‌هایش پهن آن کرده بودیم و بر کمر شب قدم می‌زدیم. شبیه ِ حضور ِ عظیم یک قدم،
شبیه ِ باران خورده‌ترین نقطه‌ی خیابان،
شبیه ِ خود تهران..
تو برای من حالا نه تنها یک خاطره، یک اتفاقی که هر روزی..
هر روز مثل نفس...
مثل نسیم
مثل آفتاب.
با تو می شد به تآترهای بیست ساله‌ی لندن رفت وقتی انگشتان بلند ِ خیابانی صبور سایه‌ی خنکی را خواب گیسوانت می‌کرد.
تآترهای بیست ساله‌ای که ما را بیشتر از شراب‌های بیست ساله می‌گرفت. می‌دانم مهم با تو بودن بود نه کجا بودن، همه‌ی شعرهای جهان آگاهند که تمام ِ خیابان‌های جهان پشت در خانه‌ی تو به آخر می‌رسند ...
ولی باز لعنت به این حس! به "نبودنت" که به اندازه‌ی "بودنت" آرامم می‌کند! ..

- روزنوشتى قدیمى که همیشه برام تازه ست

 

/ 0 نظر / 12 بازدید