دلگیرم از دلم که عاشقت شد...

تو اتاقش بود ،یه تی شرت سرمه ای با شلوار جین   پوشیده بود و یه کوله رو میزش  و چن تا کتاب روهم کنارکوله ش گذاشته بود و یه کتابم دستش بود و داشت میخووند البته شاید داشت میخووندش!!!

.....فکر میکردم پسر آرومی ه ولی نه دیدم سامانم یه کله شق ی ه مثه صدف..خدایی جفت هم بودن..

دلم غصه ش می گیره وقتی به صدف،به قصه ش ،به رویاش به اون چشای مهربونش و شیطنتاش فکر می کنه

سامان اگه واسه همه سامان خان بود،واسه اون سامان جان بود!درسته فرقش یه نقطه س.. ولی خیلی وقتام ی نقطه واسه خودشه کلی ه ،یه دنیاس واسه خودش..یه آدم خشک و سردو میکنه یه آدم گرم و مهربون....

نمــــــــیــخواستم  ب هم وابسته شن،نمیدونستم کار درست چیه...هر دوشون غریب بودن تو این دنیا!خیلی زود،زودتر از اون چیزی که فکر میکردم شدن لیلی و مجنون.....

....یادم نمیره اون روزی رو که منو نشوندن وسط از غصه هاشون می گفتن،قصه شونو می گفتن....رویاهاشون برام نقاشی میکردن..از عشق و دلخوشی هاشون...ار اون چیزایی که همه دنیا شون بوده ،ولی الان نیست و ب یه چشم بهم زدن از دست دادنشون .....از درداشون از غمشون از تنهایی از اینکه همش تو گوششون می گفتن سرنوشت رو نمیشه از سر نوشت وووخیلی چیزای دیگه..

شده بودن دوتا فرشته ی زمینی ،متین  و مهربون و پر از امید و زندگی....باورم نمیشه اون صدف کله شق که زمین و آسمونو بهم میریخت اون سامانی که پایه بود واسه خرابکاری و شیطنت ،اینجوری شده باشه....

زندگی شون همین چن روز کوتاهی بود که گذشت..همین روزایی که عشق هم بودن،همین روزایی که دلخوشی ه هم بودن  همین روزایی که دلیل نفس کشیدن و فلسفه ی زندگی هم دیگه بودن...

قشنگیه عشق به همینه که یا دوامش کمه البته در صورتی که بهم برسن...یا همش درد و هجر و به یاد هم بودن وبریدن از بقیه س که دید آدمو عوض میکنه و پخته ش میکنه....اینو من نمیگم ،تجربه میگه...حالا ترس من این شده بود که ینی به همین سادگی که تجربه میگه سامان و صدفم می بازن...

....هنوز جلو چشمه اون روزی که صدف وحشت زده  می دوید و گریه می کرد تو خیابون...خشکم زد از دیدنش

-صدف،صدف ..صــــــــــــــــدف..صداش زدم دنبالش دویدم،صدف من چی شده؟؟!وایسا تو رو خدا!صدف بمون با هم حرف بزنیم.....صـــــــــــــــــــــــــــــدف!!!!

من هیچ وقت به صدف نرسیدم و صدف دوید ،دوید تا تو انتهای خیابون گم شد ....

رفتم پیش سامان تا از اون بپرسم چی شده....یه قشون جمع شده بودن ،صدای آژیر پلیس و آمبولانس غوغا می کرد...

رفتم جلو جلوتر...خدای من اون ج--------نازه ،ی------نی اون جنازه ی کیه که اونجاست

-آقا ،آقا چی شده ؟اون کیه ؟؟چه اتفاقی افتاده؟ تو رو خدا بگین یه چیزی بگین دیگه‘!

-این همون پسرس،همون کوله به دوش  و کتاب به دسته!همونی که همش سرش تو کتاب بود،همونی که ویترین مغازه ش از همه جذاب تر بود

-وای خداااااا،اااون سامان ه

-امروز عصر خودکشی کرد ینی جوری که ما شنیدیم،آره خودکشی کرده....

همه دنیا رو سرم خراب شد..دلم میخواست زا ر بزنم،دلم میخواست ازش بپرسم آخه چرا؟؟دلم میخواست پارچه رو از روش بردارم بگم چرا سامان؟؟سامان تو که به عشقت رسیدی ،تو که دیگه تنها نبودی تو دیگه چرا؟؟؟

رفتم خونه....صدف تکیه داده بود به دیوار منو که دید غم و بغض و دردش ترکید دیگه نتونس طاقت بیاره زانو زد رو زمین

شروع کرد به حرف زدن،صداش میلرزید:

-سامان خودکشی  کرد باورت میشه...جلو چش خودم تیغ زد....سامان گریه می کرد ..زار میزد...

اشک میریخت....گفتم :سامان این کارو نکن..سامان غلط کردم،سامان بخدا غلط کردم ..سامان.....

وااای نبودی ببینی زل زده بودم به چشاش بهش التماس میکردم زل زده به چشام چشاش پر اشک بود.چشای مهربونش پر اشک بود به خاطر من ،من هوس باز..من آشغال ..من....

بهم گفت می تونم دوست داشته باشم،اما نمی خوام به زور دوسم داشته باشی....گفت که بیزارم از هوست..نمی تونم ببینم تو هم یکی مثه اونایی..دلگیرم از دلم خودم  که عاشقت شد و از هوس تو که بازیچه ش شدم

صدف تو همه ی زندگی ه من بودی ..چرااا...چرا دروغ بودی؟!!!!

....دختری که عشقش اسیر هوس وبازی شده بود...بی خبر از همه کوله به دوش و کتاب به دست رفت و رفت  رفت و گم شد..

شاید صدف از عشق رسید به هوس و از هوس دوباره رسید به عشق به سامان ..

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
آوا

سلام هستي جون اولا قالبتو عوض كن اون قسمت سفيدي عكسه ميفته پشت نوشته اصن نميشه خوند؛ ثانيا ﭺى ميخواست بگه داستان؟! نتونستم نتيجه درستى ازش بگيرم؛ يعني عشقم يه جور هوسه!! [متفکر]