ای کاش بهش گفته بودم...

آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه،اما اون مثل من فکر نمیکرد ومن اینو میدونستم.به من گفت «متشکرم شب خیلی خوبی داشتیم.»

یه روز گذشت...سپس ی هفته....ی سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.

من به اون نگاه میکردم که درست مثله فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه،اما اون به من توجه نمیکرد و من اینو میدونستم

قبل از اینکه خونه بره،به سمت من اومد با همون کلاه و لباس فارغ التحصیلی.

با وقار خاص وآروم گفت :تو بهترین داداشی دنیا هستی ،متشکرم.

میخوام بهش بگم،میخوام که بدونه،من نمیخوام فقط « داداشی »باشم

من عاشقشم...اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمیدونم.

نشستم روی صندلی،صندلی ساقدوش،اون دختر حالا داره ازدواج میکنه.

من دیدم که« بله» رو گفت  و وارد زندگی جدیدی شد.

با مرد دیگه یی ازدواج کرد. من میخواستم عشقش متعلق به من باشه.

اما اون اینطوری فکر نمیکرد و من اینو میدونستم.

اما قبل از اینکه بره،رو به من کرد وگفت :«تو اومدی؟متشکرم.»

ســـــــــــــــــــــــــالــــــــــــــــــــهای خیلی زیادی گذشت.

به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست،تو اون خوابیده.

فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.

یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخوونه

دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته

این چیزی هست که اون نوشته بود:

«تمام توجهم به اون بود.

آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.

اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

من میخواستم بهش بگم،میخواستم که بدونه  که نمیخوام فقط برام ی داداشی باشه.

من عاشقش هستم....

اما...من خجالتی ام...نمیدونم....همیشه آرزو داشتم بهم بگه دوستم داره.

کاش اون روز این کارو کرده بودم............»

 

 

/ 4 نظر / 8 بازدید

[ناراحت]

فردین قاسمی

سلام شب خوش. وبلاگتون خیلی عالیه موفق باشید[گل][گل]

آوا

سلام فوق العاده بود.. من عاشق داستان كوتاهم با اينكه قبلا خونده بودمش ولي ارزش دوباره خوندن رو داشت[چشمک] اگه ميشه ازين داستانها بيشتر بذار[گل][قلب][ماچ]

فردین قاسمی

سلام دوست مهربونم ممنونم که بهم سر زدید منم همیشه به وبلاگنون سر میزنم تا از مطالب زیباتون لذت ببرم باز هم ممنونم اگر دوست داشتید وب شمارو لینک میکنم[گل][گل][گل]